خرید بک لینک
گفتنی نیست ولی بی تو کماکان در من نفسی هست دلی هست ولی جانی نیست...! ......................................................................................................................................... بابایی گلی من ،از تو برای من فقط یه عشق مونده که نمی دونم با دلتنگی هاش چیکار کنم؟ هر روز بزرگتر میشه و بیشتر بهونه اتو میگیره ،هر روز بغض میشه و بر سر من فرود میاد... ولی من تا اخر عمر عاشقانه دست بر سر دلتنگی هاش میکشم تا نبودنت را راحتر تحمل کنه...قول می دم نذارم هیچوقت عشقم از دلتنگی بمیره...قول میدم پ ن بابایی گلی من ، از سرزمین جسم تو سفر کرده اون درست تو چشمات زندگی میکرد خیلی وق

برچسب: نویسنده: نیکا قاسمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:19

شاید سال ها بعد

یه روزی، یه جایی، وقت تنهایی

یاد من بیفتی ...

مطمئنم اون روز با خودت خواهی گفت "اون دختر واقعا منو دوست داشت ،با تمام وجودش ،یادش بخیر"

مطمئنم یه روز دلت برای عشقی که بهت دارم تنگ میشه

مطمئنم یه روز دلت می خواد یه نفر اندازه من دوستت داشته باشه

+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ساعت 23:59 توسط نون |

برچسب: نویسنده: نیکا قاسمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:19

سلام به بهترین و عزیز ترین و نازنین ترین بابایی روی زمین الان که این نامه را برات می نویسم یه شبانه روزه که عروست شدم ، امروز عاشق تر از دیروزم ،امروز اولین روزی بود که تو ماله من بودی صبح آسمونش ابی تر بود رنگ برگ درختا فرق می کرد امروز همه چی قشنگ تر بود من بالاخره روزیو تجربه کردم که حس کنم بهم تعلق خاطر داری دیشب تو سکوت یه اتاق تاریک به تمنای دلم جواب دادم و عروست شدم ، تک و تنها ، نه مهمونی بود که برام کف بزنه و کل بکشه و نه دوستی که بهم تبریک بگه و نه عاقدی که در جواب ناز کردن من بهش بگن عروس رفته گل بچینه ..... من عروس شدم ،عروس تو ، باورت میشه ؟؟؟؟ مهریه ام 1366تا شاخه گل نرگس بود

برچسب: عروس,شدم, نویسنده: نیکا قاسمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:19

من بد آوردهء دنیای پر از بیم و امید
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید
سیب ممنوعه به چنگ آمدودستانت چید
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعهء کار به نام من دیوانه زدند ...

برچسب: نویسنده: نیکا قاسمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:19

خسته ام ، نه از حكايت اين روزها ، از تصور روزهايي كه نيامده ...گاه تراوش ذهنم كبود ميشود ؛ نميدانم كدامين عطش مرا به اين سراب دلگرم ميكند ،سرابي كه هيچگاه پاياني ندارد مگر با بسته شدن راه نفسهايم كه امروز آسوده تر مي آيند و ميروند، مكرر اما بي قاعده ، كجا مي آيند و به كجا خواهند رفت ؟آسوده تر از خويشم ، امروز در بي آلايشي تام خواهم آمد ،با هراسي ناشي از تبلور احساس ؛ احساسي كه كام از دل ميگيرد و بر جان ميريزد .هجوم اين ثانيه ها را نميخواهم ، من از نسل كوروش نيستم كه براي حقوق بشر آواز قناري سر دهم ! من از نسل خويشم ، قناري هاي در قفس من گهگاه براي نشان دادن حضور خود كشف الاسرار ميخوانند!ت

برچسب: وای, نویسنده: نیکا قاسمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:19

صفحه بندی